ماجرای واکسن دلسا جووونی
عزیز دل مامان ، من همیشه از لحظه ای که بخوام بهت واکسن بزنیم مثل هر مامان
دیگه ای هراس داشتم
ولی تو اونقدر خوبی که اصلا بعد از زدن واکسن هات اذیت نمی کنی...

خوشگلم واکسن دو ماهگیت رو که زدیم من و بابا مانی خیلی استرس داشتیم که
خدای نکرده تب نکنی
و اذیت نشی و.... البته موقع زدن واکسن خیلی گریه کردی ولی زود آروم شدی.
اون روز چو ن بابامانی
سرکار بود من و تو رفتیم خونه مادر جون که مراقبت باشیم. وقتی اومدیم خونه قطره
استامینوفنت رو شروع کردمو تو هم به خواب ناز فو رفتی. نزدیک ساعت 3 عصر بود که
حدود 1 ساعت خیلی گریه کردی
که فکر کنم درد داشتی گل نازم. منم همش تو رو تو بغلم گرفته بودم تا آروم شدی...
دیگه اصلا ادیت نکردی... تازه نصف شب بود ،حدود ساعت 2 که بیدار شدی و کلی
خنده و بازی کردی که همه تعجب کرده بودن...
واکسن 4 ماهگیت هم با بابامانی رفتیم زدیم که بعد از گریه اولیه دیگه اصلا اذیت
نکردی و از تب هم خدا رو شکر خبری نبود... این دفعه هم رفتیم خونه مادر جون، چون
مامانی و بابایی تهران بودن.
شب هم که شد همراه مادر جون اومدیم خونه خودمون که اگه یه وقتی حالت بد شد
تنها نباشیم
ولی خوشبختانه تو اونقدر خوب هستی که اصلا اذیت نکردی و تا صبح خیلی آروم و ناز
خوابیدی... الهی فدات بشم مامان
جون

و اما واکسن 6 ماهگیت که از شب قبلش خونه مامانی خوابیدیم و صبح ساعت 10 روز
16 بهمن رفتیم برای زدن واکسن روز سردی بود و من نگران از اینکه نکنه سرما
بخوری ....
عزیز دلم وقتی گذاشتیمت روی تخت که واکسن بزنی نمی دونشتی چه خبره و کلی
ذوق زده شدی و می خندیدی که ناگهان خوشیت تموم شد و با زدن واکسن زدی زیر
گریه . کاش میتونستم خودم به جات
واکسن بزنم تا تو اذیت نشی ولی عزیز دل مامانی این واکسن ها واسه سلامتی خودته
خلاصه بعدش رفتیم خونه مامانی و خیلی مراقبت بودیم و پاهات رو مثل قنداق بستیم
تا گرم نگه داشته بشن . این دفعه هم مثل همیشه خوب و آروم بودی و تب هم
نکردی . من و بابا مانی خیلی خوشحال بودیم که
دختر قشنگمون حالش خوبه و اذیت هم نشده...
ولی بعد از 2 روز جای واکسنت سفت شد و کمی قرمز . که زنگ زدم به مرکز بهداشت
و گفتد اشکالی نداره فقط کمپرس آب گرم باید بکنیم که تا فرداش چند بار برات انجام
دادم ولی خوب نشد و از روز بعدش
مثل اینکه بدنت ضعیف شده باشه حسابس سرما خوردی... خیلی ناراحت کننده بود 
بینی هات کاملا گرفته بود نمی تونستی به راحتی شیر بخوری و مدام سرفه و غطسه
می کردی و شبها هم به سختی می خوابیدی ... خیلی روزای بدی بود ... من و بابا
خیلی نگرانت بودیم ... بالاخره بعد از یه
هفته ی سخت حالت بهتر شد ... کلی هم شربت خشک کننده و ضد سرفه خوردی ...
و اینجوری بود که ماجرای این واکسنت هم به پایان رسید ...
تا نوبت واکسن 1 سالگیت برسه عزیز دل مامان وبابا...



ماجرای واکسن دلسا جووونی
